اینجا مکانی است برای کسانی که باور دارند تا خورشید یک قدم بیشتر نمانده .قدمی به بلندای خواستن...
یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386 ساعت 5:51 PM

 

اصلا هیچکس حق اعتراض نداره که چرا سگها رو بستن و من رو ول کردن .خیلی عصبانیم بسیار زیاد .حقم دارم . به سه دلیل :

۱- استادی که قرار بود باهاش درس مالیه بین المللم رو معرفی به استاد کنم رفته ماموریت خارج از کشور در نتیجه من گردن شکسته باید جزوه یک استاد دیگه رو بخونم که اصلا هم شبیه این استاد نیست ( البته جزوه اش ). آخه بنده ترم ۸ بعد از ۱۶ سال تحصیل بدون تجدیدی و واحد افتاده یک درس رو افتادم !!!

۲- چند تا جا برای کار ثبت نام کرده بودم که نشد .تازه یکی دوتا دوست حسابی بابا هم که قرار بود کار برام جور کنن توی این د و ل ت ف خ ی م ه دستشون بسته است . هر چند که یکی  ا س ت ا ن د ا ر  ک رم ا ن  و مدیر ارشد وزارت  ک ش و ر و اون یکی هیئت مدیره بانک ص ن ع ت و م ع د ن ه . درنتیجه بنده همچنان خانه دارم !!!

 ۳- دوست جونم که الهی قربونش برم دوباره رفته عسلویه اونم تو این ماه و با دهن روزه دیشب رفتم کلی گشتم ببینم که ساعت اذان صبح و افطارش کیه دیدم طول روز از تهران کمتره دلم آروم شده. از اون گذشته یک پروژه هم توی پتروشیمی تبریز گرفته که اونم خیلی سنگینه . به همین خاطر روزهایی رو هم که تهران بود باید نصفش رو بره تبریز !!!

حالا به همه اینها اضافه کنید که روزه هم هستم و در طول روز  از شدت  گلاب به روتون تهوع مثل پدر مرحوم هانیکو ۲۰ کلمه بیشتر حرف نمی تونم بزنم. در آخر هم :

-الهی که هیچکس مثل من نشه

- مگه من چمه

پانوشت : رفته بودیم عروسی یک خانم مسن بسیار سخت از پله ها پایین می یومد اونم با عصای گرد  و وزن بالای ۸۰ سنش هم فک کنم ۹۰ بود. یکی بهش گفت خدا شفا بده ولی الهی هیچکس مثل شما نشه . خانمه هم با اعتماد به نفس بالا گفت  مگه من چمه

سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386 ساعت 6:57 PM

 

اصلا حالم خوب نیست همه اش نگرانم .

دیروز و پریروز تصادفا سر خط فاطمی دوست جون رو دیدمش . پریروز کلی ذوقیدم . یک هفته ای بود ندیده بودمش . بعد از اون روز کذایی هیچ وقت تو راه همدیگه رو ندیده بودیم . کلی حرفید یم، بلند بلند فکر کنم بقیه قصد خفه کردنمونو داشتن .

ولی دیروز، می گه راست بگو چند ساعت سر آریاشهر منتظر من بودی . داشت بهم تلقین می کرد که صورتم سیاه شده از آفتاب. کلی لجم گرفت ولی اصلا به رو نیاوردم . درسته که من زبون درازم ولی همیشه تو جواب کم میارم .اونوقت اونم یک کلمه رو نمی خوره .

از اون ور دیروز تو حیاط دانشکده انتخابات انجمن اسلامی بود کلی بزن بزن و برو بیا شد . همه به یک طرف بنده به همراه یکی از پسرا که در توصیف ابعادش همین بس که راگبی کاره توی انجمن محافظ  صندوق بودیم . اینجوری که بچه ها تو حیاط پای پنجره انجمن رای می دادن و تعرفه ها رو می دادن به من که بندازم تو صندوق .

وقتی که در انجمن رو داشتن می شکستن من در کمال جسارت از پنجره انجمن با حدود 10 تا کیف پریدم بیروناونم با کفش پاشنه ۷ سانت . ولی خداییش تا  یک ربع دستام می لرزید . بعدم اون پسره با صندوق پرید وبعد هم در انجمن رو شکستنو و کلی بزن بزن و خلاصه که اینجوریا. حسنش این بود که توی کمتر از یک ساعت 360 تا رای جمع شد .

حالا دوست جون هم از اول صبح کلی سپرده بود که برای انتخابات نمونی ها مامان هم ایضا .البته به مامان گفته بودم  کار تحقیقی دارم می مونم دانشگاه .

بدتر از همه اگه گفتین چیه .

اهان نمی دونید که.

به علت غیبتهای زیاد استاد تقسیر موضوعی نهج البلاغه محترم می خواد حذفم بفرماید .می گم استاد آخه من ترم آخرم این ترم باید فارغ التحصیل بشم میگه اگه ترم اول بودی می بخشیدمت ولی بعد از 4 سال چرا قوانینو رعایت نکردی . البته هنوز لیست رو رد نکرده. نه یا آره قطعی هم نگفته دوست جون هم می گه حقته خودت دلت می خواسته که اینجوری کلاس رفتی و حسابی بهم ضد حال می زنه .

 

فقط برام دعا کنید درست بشه.  حالم اصلا خوب نیست .

 

شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1386 ساعت 11:58 AM

امروز که اومدم دانشکده بچه ها گفتن حراست دانشکده غیر رسمی گفته از امروز پوشیدن سارافون هم ممنوعه منم یکهو شدم برج زهر مار اصلا دیگه کلاسم نرفتم یکی نیست بگه  آخه یعنی چی حالا من بدبخت چه گلی به سرم بگیرم

می گید چرا لجم گرفته آخه علت داره

من گردن شکسته یک آلرژی شدید دارم به مانتو بلند توی این هاگیر واگیرم که دیدم اوضاع امنیت اجتماعی الحمد الله رو به راهه از اون جهت که آدم به شدت جسور و نترسی هستم صتمیم گرفتم که سارافون بلندای قبلی رو بپوشم یک هفته هم بود که به قول دوستان عین نگهبانا یک فرم واحد رو هر روز می پوشیدم تا سه شنبه .

سه شنبه صبح امتحان پول و بانک داشتم .استاد گردن شکسته هم اول ترم تاریخ و میزان مطالب رو اعلام کرده بود .منم چون خیلی ساعی  و درس خونم شب امتحان تا ساعت ۱ بیدار بودمصبحم از ساعت ۵  تورق می فرمودم .

بعد از امتحان شاد و سرخوش از اینکه امتحانم رو خوب دادم  به اتفاق لیلا و حمیده نهار رو رفتیم بیرون که یکهو دیدم به به لیلا چه گلی شده نگفتنی بچه ام از ترسش انگار مانتو مامانشو پوشیده بود   . وقتی دید دارم بهش می خندم عصبانی شد و گفت تو خنگ فک کردی با این سارافونای جذب کسی بهت گیر نمی ده .منم کلی رفتم تو فکر.بعد هم به مامان زنگ زدم که برام ۲ متر پارچه با فلان مشخصات بخر که اوضاع خیطه . بازم فک نکنید که من از یک تذکر کوچیک هم سکته می کنم ها اصلا اینطور نیست.

خلاصه که شب تا ۱۲ بیدار بودم و یک سارافون بلند و کمی جذب دوختم . خیلی به دلم نشست .می دونیدلباسی که آدم خودش می دوزه مثل بچه آدمه نمی شه ازش دل کند . منم که عاشق بچه هام . شنبه روز اول هفته پاشودم همچین مست و ملنگ اومدم برای علم آموزی  اونوقت می گن دیگه سارافون هم نپوشید .موندم که چه کار کنم . شاید هم یک سر برم پیش رئیس دانشکده ببینم اون گفته یا نه ( طفلی خیلی بی زبونه عالم وآدم سوارش می شن بچه ها هم خیلی باهاش جورن ولی امان از ریئس دانشگاه ).شاید هم برم پیش مسئوول حراست  یک دور جلوش بچرخم  ببینم این سارافونم رو می پسنده یا نه.

گمونم امشب هم باید تا دیر وقت بشینم و مانتو بدوزم .بعید می دونم با این ابعاد تعریف شده مانتو آماده گیرم بیاد