اینجا مکانی است برای کسانی که باور دارند تا خورشید یک قدم بیشتر نمانده .قدمی به بلندای خواستن...
شنبه 10 شهریور ماه سال 1386 ساعت 5:27 PM

یکی بود یکی نبود زیر کنبد کبودیک دختری بود که حسابی گم شده بود حالا تصمیم گرفته پیدا بشه هیچکسم نمی تونه بجز خودش کمکش کنه

حالا اومده که مثل آدم موندگار بشه

راستی اگه فضای نوشتنم خیلی تغییر کرده تعجب نکنید . آدما عوض می شن

چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386 ساعت 10:52 PM

 

 

 میون بیم و امید

زیر این طاق کبود

قصه مون به سر رسید

خوب و بد هر چی که بود

 

همه دستا جوهری

دلا خوب و کاغذی

چه غریب و وحشیه

لحظهء خداحا فظی

 

لحظه لحظه خاطره اس

هر کجای این خونه

اجرای قرمزش

شاهد حر فامونه

 

قصه های درسمون

جزوه های خستگی

شیشه تنهاییمون

عاشق شکستگی

 

اگه این خونه نبود

تن به عادت می زدیم

مشق احساسمونو

پشت هم خط می زدیم

 

روزای اولمون

 همه تنها و غریب

تشنه یه همزبون

دنبال نیمه سیب

 

گر چه مثل قصه ها

قصه مون تموم میشه

فصل آشناییمون

سبزه سبزه همیشه

 

 

علی احمدی(( از بچه های قدیمی دانشکده اقتصاد)) 

یکشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1386 ساعت 7:46 PM

یادم نیست که درست کجا بود بیشتر شبیه کوچه باغهای طرشت بود .آروم آروم داشتیم راه می رفتیم احساس می کردم همه دنیا زیر پامه حتی گذر زمانو نمی فهمیدم فقط یک چیز رو باور داشتم اونم گرمای دستاش بود .

زمان بی معنا شده بود نمی دونم پاییز بود یا اول بهار ولی هوا خنک بود . چه لذتی داشت وقتی برگهای درختا زیر پاهام له می شد . انگار می خواستیم بریم خونه ولی به مرور زمان مسیر برام نا آشنا می شد ولی بازم نمی ترسیدم همه امیدم به همون دستا بود .  انگاری کم کم داشت قیافه اش برام نا آشنا می شد . با این حال احساسم عوض نشده بود . هنوز با اطمینان بهش تکیه کرده بودم.

همیشه نمی شه که بفهمی از چه زمانی نطفه اتفاق بسته می شه ولی یک لحظه مرزی وجود داره که قبل و بعد اون زمین تا آسمون با هم فرق می کنه . اون لحظه برای منم اتفاق افتاد .

درست لحظه ای که دستش رو ول کردم تا یک شاخه گل رو براش بچینم ازش غافل شدم .همون لحظه بود که از دستش دادم . انگار برای همیشه رفته بود . من مونده بودم و یک خیابون دراز که برام خیلی غریبه بود هر چی می رفتم هیچ نشونی از او نبود . دیگه حتی نمی تونستم به خونه برگردم .

نمی دونم چقدر رفتم و اشک ریختم که یک مرتبه مامان صدام کرد از شدت اشک بالشتم خیس شده بود.

   1      2    >>