اینجا مکانی است برای کسانی که باور دارند تا خورشید یک قدم بیشتر نمانده .قدمی به بلندای خواستن...
یکشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1386 ساعت 7:46 PM

یادم نیست که درست کجا بود بیشتر شبیه کوچه باغهای طرشت بود .آروم آروم داشتیم راه می رفتیم احساس می کردم همه دنیا زیر پامه حتی گذر زمانو نمی فهمیدم فقط یک چیز رو باور داشتم اونم گرمای دستاش بود .

زمان بی معنا شده بود نمی دونم پاییز بود یا اول بهار ولی هوا خنک بود . چه لذتی داشت وقتی برگهای درختا زیر پاهام له می شد . انگار می خواستیم بریم خونه ولی به مرور زمان مسیر برام نا آشنا می شد ولی بازم نمی ترسیدم همه امیدم به همون دستا بود .  انگاری کم کم داشت قیافه اش برام نا آشنا می شد . با این حال احساسم عوض نشده بود . هنوز با اطمینان بهش تکیه کرده بودم.

همیشه نمی شه که بفهمی از چه زمانی نطفه اتفاق بسته می شه ولی یک لحظه مرزی وجود داره که قبل و بعد اون زمین تا آسمون با هم فرق می کنه . اون لحظه برای منم اتفاق افتاد .

درست لحظه ای که دستش رو ول کردم تا یک شاخه گل رو براش بچینم ازش غافل شدم .همون لحظه بود که از دستش دادم . انگار برای همیشه رفته بود . من مونده بودم و یک خیابون دراز که برام خیلی غریبه بود هر چی می رفتم هیچ نشونی از او نبود . دیگه حتی نمی تونستم به خونه برگردم .

نمی دونم چقدر رفتم و اشک ریختم که یک مرتبه مامان صدام کرد از شدت اشک بالشتم خیس شده بود.